سكوت

عسل دوستش را در آغوش كشيد و زير گوشش زمزمه كرد:-شب عروسي مارو هم دعوت كن
نيكا طبق عادت اوليه با مشت به بازويش زد و گفت:-خررر...روزي صدبار بهت ميگم عمرا تو بگوو نه!!
عسل خنده اي كرد و گفت:-باشه برو...تو كي مارو آدم حساب كردي كه بخواي به حرفمون گوش كني!
نيكا با خانوم بزرگمهر هم خداحافظي كرد و با هيجاني كه هر لحظه امكان داشت فوران كند به سمت خانه بازگشت...در طول اين هفته شريف صدباري به او زنگ زده بود ولي او فقط بار اول كه شريف متوجه غيبتش شد را پاسخ داد ياد مكالمه افتاد و خنده اش گرفت
-الوووو ..الووو نيكا كجايي؟؟ توروقرآن اين كار رو نكن...من من به بابات ...
نيكا صدايش را نازك و بي حال كرد و گفت:-نه ديگه ديره...دارم يه جاي دووووور ميرم...خدا..حافظ
بالاخره به مقصدرسيد از ماشين پياده شد و كرايه را حساب كرد....از آسانسور پياده شد و به سمت در منزل رفت...قلبش از هيجان تند تند ميتپيد..نفس عميقي كشيد و زنگ در را فشار داد ..پس از چند ثانيه در باز شد...نيكا از ديدن شريف با آن سر و وضع متعجب شد...موهاي آشفته و ژوليده لباس هاي نامرتب...حتي اصلاح هم نكرده بود...شريف با بغض گفت:-برگشتي؟؟نيكا تا خواست جواب بدهد شريف دستش را بلند كرد و كشيده اي محكم به صورتش زد...كشيده آنقدر محكم بود كه اشك در چشمان نيكا جمع شد...پس از ثانيه اي شريف او را به سمت خودش كشيد و محكم بغل كرد...نيكا هيچگونه عكس العملي نشان نداد....خودش هم دلش براي او تنگ شده بود....صداي بغض دار شريف را شنيد
-آخه دختره ي ديوونه نميگي بري من چيكار كنم؟؟نميگي من از عذاب وجدان ميميرم؟؟ نميگي بايد فردا پس فردا جواب باباتو بدم؟؟قطره اي اشك از چشم هاي نيكا فرو ريخت..پس او بخاطر حرف پدرش ..آهي كشيد و با سرعت خودش را از بغلش بيرون كشيد.
-آخه ميخواستم بفهمي چه حسي داره آدم دانشگاه قبول شه ولي ديگه نتونه بره....
-ديوونه من برات ...درستش كردم...قبولي تهران رو گرفتي...
نيكا از شدت هيجان كنترلش را از دست داد و پريد و براي اولين بار لپ شريف را بوسيد و داد زد
-آخ جووووووووووون
در همين حين صداي زني را شنيد كه گفت:
-پس اين همون دختره اس كه اينقد درموردش حرف ززدي؟؟ اين همونيه كه پسرمو از كارو زندگي انداخته ها؟؟؟
نيكا با تعجب به سمت زن برگشت و حدس زد كه مادر شريف باشد...با خجالت فكر كرد پس او همه چيز را ديده است
نيكا سرش را پايين انداخت و گفت:-سلام نيكا هستم...وآب دهنش را قورت داد
مهديه به سمتش آمد و او را در آغوش كشيد و گفت:
-سلام عروس نازنينم....
نيكا مبهوت او را نگاه كرد اما شريف ناگهان زد زير خنده و گفت:
-مامان اذيتش نكن بيچاره فردا بايد بره دانشگاه ....
مهديه خانوم با لبخندي گيرا گفت:
-پسرم اذيتش نميكنم ...حقيقتو گفتم ...
و تا ساعت سه نصف شب هرسه دور هم جمع شدند و از هر دري حرف زدند....
**************
به اطراف نگاه كرد ..هركسي جايي براي خود انتخاب ميكرد...ديگر تقريبا جايي نمانده بود....او هميشه دوست داشت پشت ميز اول جا بگيرد...پس به رديف اول نگاه كرد.....با خوشحالي به سمت جاي خالي رفت و با كمي فاصله از پسر نشست...پس از لحظاتي مردي بلند قد و چهارشانه با عينك ته استكاني وارد كلاس شد ....
-سلام سامانيان هستم....درس تئوري حسابداري 1رو با شما خواهم داشت.... و از اينجا بود كه شروع به حرف زدن كرد...حدود ده دقيقه گذشته بود اما سامانيان فقط حرف ميزد....پسر بغلي به آرامي گفت:-اي بابا چقد فك زد...نميگه خوابمون ميبره؟؟ در همين حين برگشت و به نيكا نگاه كرد ....و از ديدن نيكا خنده اي كرد كه باعث شد نيكا از جا بپرد...نيكا كه تا لحظاني پيش در خوابي عميق فرورفته بود به پسر نگاه كرد...چشم هايي مشكي و پوستي سفيد و رنگ پريده...بلوز آبي شطرنجي..هيكلي نبود اما متوسط بود...لب و دماغ معمولي....با تعجب گفت:-هااا؟؟ چي گفتين؟؟ نفهميدم؟؟
پسر در حالي كه ميخنديد گفت:-اووووه مارو باش با كي حرف ميزديم!! داشتم ميگفتم اين معلمه چقد زرزر ميكنه كه ديدم بعله!! شما كه اصلا فك نكنم متوجه چيزي بوديد آخه اينجوري بوديد و دستش را زير سرش گذاشت و اداي خواب بودن را درآورد...پس از لحظاتي هردو شروع به حرف زدن كردند كه ناگهان آقاي سامانيان با صداي بلند گفت:-شمااا...شما دونفر از كلاس من بيرون....نيكا سري تكان داد و با گفتن ببخشيد استاد از كلاس بيرون رفت و پسر هم كه نيكا فهميد اسمش سيامك هست دنبالش آمد....هردو از كلاس كه خارج شدند به هم نگاهي كردند وزدند زير خنده...
با بسته شدن در به طرف اشپزخانه رفت.ليوان اب پرتقال را برداشت و به سالن برگشت. نگاهش را از پنجره به حياط دوخت.
نيكا دوان دوان از خانه خارج شد.
لبخندي بر لبش نشست.در تمام يك هفته به دنبال او بود.
نگران از حالش. اما اين دختر بچه او را به بازي گرفته بود.
ديشب وقتي او را ديد در وهله اول با ديدنش خوشحال شد.اما به ياد يك هفته سيلي محكمي به گونه اش نواخت. پوست سفيد صورتش خيلي زود به قرمزي تبديل شد. اشك در چشمانش جمع شد و نگاه معصومانه اش را به چشمانش دوخت.
ناخوداگاه او را در اغوش كشيد.
به پدرش قول داده بود اما به خوبي مي دانست اين فقط قسمتي از ماجراست. با داشتن سي و سه سال سن نزديك سه سال به هيچ دختري توجهي نداشته اما اين دختر بچه او را به زندگي گذشته باز گردانده بود. در چشمانش چيزي بود كه او را تسليم هوس مي كرد. در برابر نيكا ضعيف بود.ضعفي كه در برابر كسي نداشت. نيكا زندگي عادي را به او برگردانده بود. زماني كه در اغوش نيكا افتاد.صورتش فاصله اي با صورتش نداشت.نگاهش به طرف لب هاي نيكا كشيده شد. يعني كار اين چنين او را غرق كرده بود كه حتي احساستش را فراموش كرده بود؟ عكس العمل هايش ارادي نبود و اين عذابش مي داد.
هر چه بود نيكا برايش شيريني زندگي بود.حضورش،لجبازي هايش،خيره سري هايش به خصوص نگاهش برايش جذاب بود.
از كنار پنجره دور شد و به طرف كاناپه رفت.
ديشب تا ساعت سه بيدار بودند. به زودي مادرش بيدار ميشد. روي ان ولو شد.بعد از ظهر شيفت بود.

********
بايد فكري براي عمل نيكا مي كرد.
دوست نداشت به اين زودي كوتاه بيايد.
از بازي با او لذت مي برد. ترساندنش عادي شده بود و تصميم نداشت مثل دفعه پيش او را به مرز جنون برساند.بايد فكر جديدي مي كرد.اما مسائل بيمارستان و مطب باعث مي شد از فكر كردن به اين موضوع باز ماند.نيكا با خوشحالي گفت: ايول...دستت درد نكنه....منم برم درسام و بخونم...قبل از اينكه معين چيزي بگويد از اشپزخانه بيرون رفت.معين پووزخندي زد و مشغول شد.

بعد از شستن ظرفها به طرف اتاق نيكا رفت.چند ضربه به در زد و وارد شد.نيكا جزوهايش را روي تخت پهن كرده بود ومشغول خواندن. روي صندلي نشست و گفت: نمي خواي بخوابي؟
-:اينم تموم كنم بعد مي خوابم.
-:خيلي مونده؟
-:اره.يكمي هست.
-:فردا ميري شركت؟
-:اره.چرا نرم؟
-:اونجا خوب نيست.بهتره نري.
-:چرا؟خيلي هم خوبه...
معين نمي خواست امروز لجبازي كند گفت: من خوابم مياد.بريم بخوابيم؟
-:خوابت مياد برو بخواب...
معين كلافه بلند شد و گفت: باشه.تموم شد بيا بخواب.
نيكا لبخندي زد و گفت:شب بخير.
معين در را تقريبا كوبيد و وارد اتاقش شد.نگاهي به تخت دو نفره اش انداخت و با پوزخند زير لحاف خزيد و چشمانش را بست.
با خميازه به سمت آشپزخانه رفت....نگاهش به سمت ميزكشيده شد...با تعجب به صبحانه اي كه روي ميز بود خيره شد....
-معييييييييين
صداي معين از بالا آمد
-چيهههه؟
-اين صبحونه واسه چيه؟
-بده واسه زن عزيزمممم يه صبحونه درست كردم؟
-ببييييين اولشم من زن تو نيستم ....دومشم من زن تو نيستم...سومشم سارا جووون منتظرته!! و وقتي ديد معين هنوز نيومده اداي بالا آوردن را در آورد
-معين بدو ديگه...دير شد بخدا
-اه زن چقد گير ميدي؟
نيكا درحالي كه سعي ميكرد بي تفاوت جلوه بدهد گفت:
-برو بابااا ديوار كوتاه تر از من گير نياوردي؟؟من زنت نيستم ما دوتا فقط فقط همخونه ايم....گرفتي؟؟
معين وارد آشپزخانه شد و پشت ميز نشست...
-بيا بخور ديگه
-سيرم...نميخوام
-ا؟مگه چي خوردي؟؟
-هيچي تو اتاقم كلي هله هوله خوردم....
-باشه بابا ديگه از اين غلطا نميكنم...
*************
با ديدن آن مرد حالش بهم خورد...قاتل پدرش روبه رويش نشسته است ودارد بدون هيچ حرفي به او نگاه ميكند...
-خب اقاي شجاعي ...شما روز حادثه كجا بودين؟؟
مرد پوزخندي زد و گفت:-تو همون خيابون...ولي من نكشتمش
-ببينيد...اين آقا و به معين اشاره كرد...ماشين شما رو شناختن و شهادت دادن كه ديدن چطور اين پيرمرد رو
-ولي منم همينجا شهادت ميدم اين آقا اون پيرمرد نكبتي رو كشت
نيكا لبش را به دندان گزيد و به معين نگاه كرد ...معين سري تكان داد و زير لب گفت
-اشكال نداره...اين مرد ديوونه است...به حرفش اصلا گوش نده...
-ببينيد انكار كردن اين موضوع كه شما به اون پيرمرد زدين بي معناست چون كمي از خون اون مرد روي بدنه ي ماشينتون پيدا شده و از همه مهمتر روي ماشينتون كمي خراش افتاده...كه همه اينا نشان دهنده يك تصادفه!
متهم سري تكان داد و با درماندگي گفت
-اه اصلا آره...من كشتمش...من قاتلم...ولي بخدا از قصد كه اين كارو نكردم...من عجله داشتم....بايد خيلي زود خودمو ميرسوندم بيمارستان...
-ببينيد اينا توجيهي براي قتلي كه توسط شما انجام شده نميشه...
پس از نيم ساعت دادگاه آن مرد را به پنج سال حبس محكوم كرد...

********
نيكا با ذهني آشفته به برگه هايي كه روي زمين پخش شده بود نگاه كرد....
-خانوم شريفي؟؟
نيكا با تعجب به سمت رئيسش برگشت و به او نگاه كرد...
-چي؟ شريفي؟؟من پاك نژاد هستم...مثه اينكه اشتباه كردين
-نخير...الان شوهرتون اومده بودن و گفتن ديگه حق ندارين كار كنين....درضمن اين دفعه شناسنامه نشون داد و من ديگه هيچ راهي ندارم....لطفا وسايلاتونو جمع كنيد و از اينجا برين...شوهرتون پايين منتظرن...
نيكا از شدت عصبانيت در حال انفجار بود....از شركت بيرون آمد و دستي تكان داد :-تاكسي....
***********
با عجله زنگ در را فشرد
-كيه؟
-منم ..عسل درو باز كن...
در با صداي گوشخراشي باز شد و نيكا با عجله وارد شد و در را بست....عسل با نگراني به سمتش رفت
-واي خاك عالم ...چته؟؟ چرا اينجوري اومدي؟؟
-بريم تو
هردو وارد حال شدند و روي كاناپه نشستند...
-چي شد خفه ام كردي؟؟
-هيچي ...آقا فكر كرده واقعا شوهرمه...ايش نكبتي....بره با همون نامزد احمقش خوش بگذرونه
-وااااااا رواااني...منو بگو فكر كردم چه اتفاقي افتاده ...حالا چي شده ناقلا!! حرفات بوي حسادت ميده
نيكا مشتي به بازوي عسل زد و گفت:-برو باباا....اين پسره واقعا خيلي احمقه...نه ميتوني از اون سارا جونش دل بكنه نه از من....ديگهه نميدونم چيكار كنم!! چند روز پيش عروسي مصلحتي كرديم
عسل لحظاتي در فكر فرو رفت و گفت"-مبارك باشه ايشالله به پاي هم پير شين....راستي ببينم گفتي پولداره؟؟
-پـــ نـــ پـــ عين منو تو فقيره!!
-ببين حالا كه اون داره از تو استفاده ميكنه تو هم از اون استفاده كن....ميدوني يادمه قبلنا كه ازت ميپرسيدم چرا ميري سر كار ميگفتي ميخوام پول جمع كنم بدم پرورشگاه ها و از اينجور چيزا!! خلاصه ميخواستي صرف كارهاي خيرخواهانه كني ديگه!
-خب آره كه چي؟؟
-ببين تو الان زنشي؟؟ مگه نيستي؟؟
-خب چرا.....حالا منظور؟؟
-خنگ خدا تو حق داري از پولاش استفاده كني....
نيكا با اين حرف عسل به فكر فرو رفت..

*********
زنگ در را فشار داد ...در باز شد و نيكا شيريني را به دست معين داد
-سلام عزيزم ..... چي شده ؟ فكركردم خوابي!
معين با تعجب به او خيره شد...رفتارش واقعا او را شگفت زده كرده بود....
-خ..خوبم....كجا بودي تا الان؟
-هيچي يه سر رفتم پيش عسل خبر عروسيمونو بدم....بيچاره خيلي ناراحت شد ...فكركرده بود جشن گرفتيم اونو دعوت نكرديم..
معين وارد آشپزخانه شد و به نيكا نگاه كرد
-خب....ببينم مرگ من تو سرت به جايي نخورده؟؟
نيكا در حالي چشم هايش از شيطنت برق ميزد گفت
-نه بابا...مگه بده با شوهر عزيزم حرف بزنم؟؟
معين با خوشحالي به سمتش رفت و گفت
-واي خدا بالاخره آدم شدي؟
-نيكا به طور افسونگري به چشم هاي خاكستري او زل زد
-آره عزيزم...بالاخره آدم شدم...
معين آب دهنش را قورت داد و گفت
-خب ....بيا با هم شام بخورم كه گرسنمه حسابي
نيكا خنده اي كرد و با گفتن چشم به سمت ميز رفت....
*****
معين امروز ميرم يه سر لباس بخرم....پول ميدي؟
معين بالبخند گفت
-آره چقد ميخواي؟200 خوبه؟
نيكا لبخندي زد و گفت:-اره عاليه..
-باشه
***********
زن درحالي كه دست نيكا را ميفشر گفت:
-از همكاريتون و عمل خيرخواهانتون واقعا ممنون....اين بچه ها واقعا خيلي به كمك شما نياز داشتند..
نيكا با متانت سري تكان داد و گقت:
-وظيفه ام بود...خواهش ميكنم
********
معين دستش را كشيد و او را كنار خود نشاند
-خب عزيزم....برو خريدات رو بيار ببينم...
رنگ از روي نيكا پريد...فكر نميكرد معين همچين حرفي بزند
-نه..من ...من الان خوابم مياد...ميرم بخوابم...
-ا ا ا...بدو برو بيار ميخوام ببينم چي انتخاب كردي؟
-نيكا دستش را از دست معين كشيد و گفت
-نه من خوابم مياد
و از سر جايش پا شد و به سمت اتاقش رفت...هنوز دو قدم برنداشته بود كه معين صدا زد
-نيكاا؟
-بله؟
-ميري اتاق خودت؟؟
-پـــ نـــ پـــ اتاق تو
-ببين ميري اتاق خودم و حق نداري بري اتاق خودت
نيكا پفي كرد و به سمت اتاقش رفت اما هرچه كرد نتوانست

 

 


در اتاقش را باز كند
-معييين
-جان معين
-چرا درمو بستي؟
-چون بايد بري اتاق خودمون
-برو بابا ...تا صد سال سياه عمرا اگه بيام اونجا
-هرجور راحتي
نيكا باز پايين آمد و به سمت يكي از مبل ها رفت....روي مبل خوابيد كه صداي معين راشنيد
-تا آخر عمر كه نميتوني اونجا بخوابي.....بالاخره تسليم ميشي
نيكا زهرخندي زد و چيزي نگفت...
************
نيكا خميازه اي كشيد و سيامك گفت
-چيه خوب نخوابيدي؟
-اوف مگه اون كله خر ميذاره؟؟ در اتاقو بسته كه برم تو اتاقش بخوابم!هه تا صد سال سياه هم منتظر بمونه عمرا اينكارو كنم...
سامك خنده اي كرد و گفت
-خب كجا خوابيدي؟
-رفتم رو يكي از مبل ها خوابيدم...واي صدبار از روش افتادم...حالا اينارو ولش كن امروز بيام تمرين پيانو؟
-آره بيا ميخوام با نامزدم آشنات كنم...
نيكا يكه خورد با صدايي نسبتا بلند گفت
-نامزد داري؟
ناگهان همه كلاس به سمت آن دو برگشتند ..نيكا سري تكان داد و دهنش را كج كرد و گفت:-واي الان اين سامانيان ميگه هردو بدون هيچ حرفي از كلاس بيرون! سيامك نتوانست جلوي خنده اش را بگيرد و زد زير خنده....سامانيان عينك ته استكاني اش را تكان داد و گفت:-خوش ميگذره؟ هردو بدون هيچ حرفي از كلاس بيرون...نيكا و سيامك نگاهي به هم انداختند و زدند زير خنده...
-اي باباااا بازهم همون آش و همون كاسه....بابا بدبخت شدم رفت...
-چي چيرو؟؟ تقصير خودت بود...حالا اين نامزدت كي هست ناقلا؟
سيامك ابروهايش را بالا داد و گفت
-خودت ميبيني!!
*********
نيكا بستني سفارش داد و كتابش را جلوي خود گذاشت....مشغول خواندن بود كه موبايلش زنگ خورد
-بله
-معينم....كجايي؟؟مگه بعد از ظهر كلاسات تموم نميشن؟
-چرا...ولي اومدم كافي شاپ دارم بستني ميخورم
-چي؟؟ با كي؟
نيكا كلافه جواب داد
-اي بابا چرا اينقد گيري؟؟ نكنه واقعا فكر كردي شوهرمي؟
-ببين نيكا تا يك ساعت ديگه خونه اي همين و بس
-برو بابا....برو با همون سارا جوونه عشوه خركيت خوش باش و گوشي را قطع كرد.....
حدود سه ساعت بعد سيامك زنگ زد و گفت
-سلااام كجايي؟مگه نمياي نامزدمو ببيني؟
-چرا الان ميام
*****
زنگ در را فشار داد و با كمال تعجب معين در را باز كرد
-اينجا چيكار ميكني؟
-هيچي خونه دوستمه تو چيكار ميكني؟
-هيچي اومدم نامزد دوستمو ببينم...
معين جان اومد؟؟
صداي سارا كفر نيكا را در آورد پس نيكا با صدايي بلند گفت
-اوف سيا مگه نگفتي ميخواي نامزدتو معرفي كني؟؟ اين نامزد دوستتو خودم ميشناسم...سارا با لبخندي گرم و متفاوت گفت
-سلاممم نيكا جان بيا تو
-سلام همه دور ميز نشستند و نيكا اول شروع كرد
-خب سيامك بدو.. بدوو عروس خانومو بيار ميخوام ببينمش
سيامك دست پاچه گفت
-اممم ببين نيكا يه موقع...فكر نكني اين كارارو واسه ...واسه اينكه بهت بخنديم كرديم ها...من بخاطر خودت قبول كردم...
نيكا گيج و منگ نگاهش كرد
-چي ميگي؟ يه عروس نشون دادن اين همه حرف زدن داره؟
سيامك آب دهنش را قورت داد و گفت:-سارا هاشمي...نامزدمه....
نيكا گيج تز اين پيش به اين سه نفر نگاه كرد..نميدانست چه اتفاقي افتاده است...به معين نگاه كرد و گفت
-معين....نامزدت ولت كرد؟
سارا خنده اي كرد و گفت
-نه بابا ما دوتا دوتا دوست معمولي هستيم همينو بس...اون چند روزم فقط چون..چون ميخواستيم...ببينيم..كه..كه تو معينو دوست داري اون كارا رو كرديم...از ذهن نيكا گذشت همه دروغ گفتن..همه...ناگهان از جايش برخواست و داد زد
-سيامك...تو...من از تو همچين توقعي نداشتم....خوبه ديگه...من بهت اعتماد ميكنم و حرف دلمو ميگم و تو...تو همه رو ميذاري كف دست اربابت!
معين با صداي نسبتا بلند گفن
-نيكا درست حرف بزن...منو سيامك دوستاي قديمي هستيم فهميدي؟؟؟
اشك هاي نيكا فرو ريخت داد زد
-دروغگو ها....معين حتي اگه قبلا دوستت داشتم ديگه ازت متنفرم....وبه سمت خانه خودشان رفت
معين چنگي به موهايش زد و گفت
-اه اين دختر روانيه...ديگه نميدونم از دستش چيكار كنم!!

نيكا وارد اتاقش شد و در را قفل كرد....نگاهش را به اسمان دوخت....با خود فكركرد هرگز نميتواند از كسي آن هم معين متنفر باشد ولي بايد درسي درست حسابي به او ميداد تا او هرگز جرات دروغ گفتن را نكند....
صداي معين را از پشت در شنيد
-نيكا نيكا...
سكوت
-نيكاااا
سكوت
-نيكا منو سيامك دوستاي قديمي هستيم....ميدوني قبلا با هم پزشكي رو ميخونديم كه نظرش عوض شد و اومد حسابداري...سارا هم از خيلي وقت پيش نامزدشه و برام حكم خواهر رو داره....
نيكا دهنش را كج كرد و گفت:
-حكم خواهر؟؟ خوبه ديگه هركي خواهرت بود بايد بياي و واسه يه خري مثه من نقشه بكشي كه
-ببين نيكا من فقط ميخواستم ببينم بهم علاقه داري يا نه....باور كن منظور ديگه اي نداشتم
نيكا نگاهش را به قاب عكس انداخت او و معين....لبخندي زد اما خيلي زود لبخندش را فروخورد
-ببين معين من و تو هيچ حرفي و رابطه اي با هم نداريم....من..هرموقع دانشگام تموم شد از اينجا ميرم...ميدوني كه
ادامه مطلب
نوشته شده توسط ناهيد | ۲۳ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۲۱:۰۲ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |